وقتی تو نباشی توی زندگی من....! وقتی باشی و چشمان کم سوی من نبیند تو را...!! آن وقت در هوای این حوالی نه که نمی شود نفس کشید...!
وای بر من...
وای بر من...
من چه کرده ام که اینچنین دور افتاده ام از تو...؟من چگونه فرو افتاده ام تا بدین جا...؟... کجاست اینجاکه حتی ذره ای تو را حس نمی کنم؟... کجاست اینجاکه حتی شعاع خفیفی از نور هدایتت به چشمان من نمی رسد...؟ اینجا کجاست خدای من...!!
تو از روز آشکار تر بودی و من ندیدم تو را
تو به من مشتاق بودی -از همان آغاز آفرینشم- و من نفهمیدم این را
پشت کردم به تو
وای که ذره ای از لذائذ حقیر را، برای چشیدن جرعه ای از باده ناب محبتت، بر خود حرام نکردم...
وای بر من...
سالها دستانت مرا طلب می کرد و من...و من...
من از پی خدایان دروغین می رفتم و چون از یکی نا امید می شدم، دیگری را طلب می کردم نه تو را...!!!
هرگز تو را به آنها ترجیح ندادم، حتی وقتی از تمام درگاه ها رانده شدم...!
وای بر من نادان
با یک لغزش،
در یک لحظه،
پس از یک غفلت کوتاه،
به ته این دره عمیق فرو افتاده ام...
و حالا،
نمی دانم
آیا هنوز فرصتی هست، تا باز گردم؟
مجالی هست آیا...؟
نکند، هنوز گامی بر نداشته، بانگ الرحیل بر آید...!؟
وای ...نکند فرصت اندک باشد..
وای بر من نادان...
پ ن: شرمنده روی همه دوستان خوب و با محبت. متن سر و سامان داری نیست. جز این هم از من بی سامان انتظار نداشته باشید.
دعایم کنید...خودم را...قلمم را...
|
+| نوشته شده توسط
ساقی در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387
|