تبليغاتX
خمخانه
بیا ای شیخ و از خمخانه ما / شرابی خور که در کوثر نباشد
 
امشب انگار هوا سردتر است،

هر چند، دماسنج ها چیز دیگری می گویند

امشب تو نیامدی

حتی با آن کت کهنه

که اندک زمانی مرا در بر گیرد...

حتی بی خیال ماندن ات برای همیشه

...

می خواهم باور کنم

 که شاید دمی دیگر نباشی

می خواهم عادت کنم به نبودنت

                                          و ندیدنت

                                                     و نشنیدن صدای مهربانت

چقدر دلم می خواهد عادت کنم

...

اما افسوس

صد افسوس 

 آنچه مرا به تو پیوند داده

                            فرسنگ ها آنسوتر از زمان است

                           و در محدوده عادت نمی گنجد...

                            و جایی رخنه کرده است،

                            که نمی دانم نامش چیست...!

 

پ ن: دوست خوبم! سعی کن زیاد دقت نکنی. چون من یکم زیادی دقت کردم...

 

                                        

|+| نوشته شده توسط ساقی در سه شنبه شانزدهم مهر 1387  |
 وای بر من...
وقتی تو نباشی توی زندگی من....! وقتی باشی و چشمان کم سوی من نبیند تو را...!! آن وقت در هوای این حوالی نه که نمی شود نفس کشید...!

وای بر من...

            وای بر من...

من چه کرده ام که اینچنین دور افتاده ام از تو...؟من چگونه فرو افتاده ام تا بدین جا...؟... کجاست اینجاکه حتی ذره ای تو را حس نمی کنم؟... کجاست اینجاکه حتی شعاع خفیفی از نور هدایتت به چشمان من نمی رسد...؟ اینجا کجاست خدای من...!!

تو از روز آشکار تر بودی و من ندیدم تو را

تو به من مشتاق بودی -از همان آغاز آفرینشم- و من نفهمیدم این را

 پشت کردم به تو

وای که ذره ای از لذائذ حقیر را، برای چشیدن جرعه ای از باده ناب محبتت، بر خود حرام نکردم...

وای بر من...

سالها دستانت مرا طلب می کرد و من...و من...

من از پی خدایان دروغین می رفتم و چون از یکی نا امید می شدم، دیگری را طلب می کردم نه تو را...!!!

هرگز تو را به آنها ترجیح ندادم، حتی وقتی از تمام درگاه ها رانده شدم...!

وای بر من نادان

با یک لغزش،

در یک لحظه،

پس از یک غفلت کوتاه،

به ته این دره عمیق فرو افتاده ام...

و حالا،

نمی دانم

آیا هنوز فرصتی هست، تا باز گردم؟

مجالی هست آیا...؟

نکند، هنوز گامی بر نداشته، بانگ الرحیل بر آید...!؟

وای ...نکند فرصت اندک باشد..

وای بر من نادان...

 

پ ن: شرمنده روی همه دوستان خوب و با محبت. متن سر و سامان داری نیست. جز این هم از من بی سامان انتظار نداشته باشید.

دعایم کنید...خودم را...قلمم را...

 

|+| نوشته شده توسط ساقی در سه شنبه بیست و ششم شهریور 1387  |
 این بوی خوش(مبعث مبارک)

امشب از آن شبهای رویایی ست امشب یک شب از آن هزار و یک شب است...از آن وقت هایی که حس می کنی آسمان آمده پایین و چسبیده است به زمین. دور و برت پر ستاره است و ماه همین نزدیکی ست.

 امشب باد با خود عطر ملایمی به ارمغان آورده که آشناست...خیلی آشنا...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ساقی در چهارشنبه نهم مرداد 1387  |
 ستاره3

ستاره کوچولو! خودت را از من قایم می کنی؟ پنهان می شوی پشت آن ابر سیاه...پشت آن توده سیاه بی باران...؟...می روی به همنشینی آن بی خاصیت ها که مرا نبینی...؟!...که ناز کرده باشی؟...

باشد برو...
ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ساقی در سه شنبه چهارم تیر 1387  |
 برای یک نوزاد

گریه نکن کودک. گریه نکن نازنین نورسیده. ضجه نزن نور دیده. اشک پهنای صورت لطیفت را پوشانده...تمام بدنت می لرزد...دستها و پاهای کوچکت آرام نمیگیرد. نه فقط با چشم، انگار که با همه وجودت اشک می ریزی...بی تابی می کنی...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ساقی در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387  |
 ستاره2

 

نورانی کوچک من! از من تا تو چقدر راه است؟ چند کیلومتر؟ چند سال نوری؟ چند هزار شبانه روز؟...


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ساقی در سه شنبه بیست و یکم خرداد 1387  |
 برای خدا

حسی ست در عمق وجودم که وادارم می کند به ستایش کسی، به پرستش موجودی، به عشق ورزیدن، به دوست داشتن، به عاشق شدن، به معشوق بودن.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ساقی در شنبه هجدهم خرداد 1387  |
 روز تولد من
 

آن روز که من را آفریدی، چه حسی داشتی؟

نمی دانم. اما دوست دارم اینگونه تصور کنم، که تو با دستان لطیف و زیبایت، گل وجودم را شکل دادی، با دقت و وسواس بسیارو همانطور که لبخند می زدی، ذره ذره وجودم را خلق کردی...دستانم، پاهایم، صورتم، چشمانم...و آوازی عاشقانه می خواندی زیر لب که قافیه اش نام من بود...!

وقتی کارت تمام شد، مرا خواباندی روی زمین و برخواستی و از بالا به من نگریستی. حس کردی چیزی کم است در من...پس بلندم کردی، محکم در آغوش گرمت فشردی ام و جمله ای عاشقانه در گوشم زمزمه کردی و تمام...

وه چه تصور شیرینی...

چه رویای زیبایی...

...

راستی آن روز که من را آفریدی، واقعا چه حسی داشتی؟

 

|+| نوشته شده توسط ساقی در شنبه هجدهم خرداد 1387  |
 ستاره1

مدتی ست هوا ابری ست...امشب هم ابرهای سیاه بی باران لبخند  لحظه دیدار تو را بر لبانم خشکاندند...امشب هم نشد ستاره کوچولوی زیبایم را یک دل سیرتماشا کنم...

 


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ساقی در پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387  |
 تو که هستی و نیستی...

 

مدتی ست که دلم بی جهت بهانه می گیرد. هر چه می بیند می خواهد و هر چه نمی بیند آرزو می کند. می گردد و می گردد، بی حتی یک نشانه از گمشده اش...از تو.


ادامه مطلب
|+| نوشته شده توسط ساقی در چهارشنبه هشتم خرداد 1387  |
 
 
بالا